دل تنگی های من...

فریاد ها مرده اند! سکوت جاریست، تنهایی حاکم سرزمین بی کسی است!

چیستم من زاده ی یک شام لذت باز
نویسنده : دل تنگ - ساعت ٤:۱۱ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٩/۱٠/۱۳
 

 

چیستم من زاده ی یک شام لذت باز

ناشناسی پیش می راند در این راهم

روزگاری پیکری بر پیکری پیچد

من به دنیا آمدم بی آنکه خود خواهم


می سوزم از این دورویی و نیرنگ

یک رنگی کودکانه می خواهم

ای مرگ از آن لبان خاموشت

یک بوسه ی جاودانه می خواهم

فروغ فرخزاد

 

 


 
 
شعری به یاد ماندنی از فروغ
نویسنده : دل تنگ - ساعت ٩:٥٦ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٩/٥/۱٧
 

 

بر روی ما نگاه خدا خنده می زند، 
هر چند ره به ساحل لطفش نبرده ایم.

زیرا چو زاهدان سیه کار خرقه پوش، 
پنهان ز دیدگان خدا می نخورده ایم

پیشانی ار ز داغ گناهی سیه شود،بهتر ز داغ مهر نماز از سر ریا.

نام خدا نبردن از آن به که زیر لب،
بهر فریب خلق بگوئی خدا خدا.

ما را چه غم که شیخ شبی در میان جمع،
بر رویمان ببست به شادی در بهشت.

او می گشاید ... او که به لطف و صفای خویش،
گوئی که خاک طینت ما را ز غم سرشت.

توفان طعنه، خنده ی ما را ز لب نشست،
کوهیم و در میانه ی دریا نشسته ایم.

چون سینه جای گوهر یکتای راستیست،
زین رو بموج حادثه تنها نشسته ایم.

مائیم ... ما که طعنه زاهد شنیده ایم،
مائیم ... ما که جامه تقوی دریده ایم؛

زیرا درون جامه بجز پیکر فریب،
زین هادیان راه حقیقت، ندیده ایم!

آن آتشی که در دل ما شعله می کشید،
گر در میان دامن شیخ اوفتاده بود؛

دیگر بما که سوخته ایم از شرار عشق،
نام گناهکاره رسوا! نداده بود.

بگذار تا به طعنه بگویند مردمان،
در گوش هم حکایت عشق مدام! ما.

"هرگز نمیرد آنکه دلش زنده شد به عشق

ثبت است در جریده عالم دوام ما

 

 

 


 
 
دیدار تلخ
نویسنده : دل تنگ - ساعت ٦:۳٠ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٩/٥/٧
 

 

به زمین می زنی و می شکنی

عاقبت شیشهء امیدی را

سخت مغروری و می سازی سرد

در دلی‚ آتش جاویدان را


دیدمت‚ وای چه دیداری‚ وای

این چه دیدار دلازاری بود

بی گمان برده ای از یاد آن عهد

که مرا با تو سر و کاری بود


دیدمت‚ وای چه دیداری‚ وای

نه نگاهی‚ نه لب پر نوشی

نه شرار نفس پر هوسی

نه فشار بدن و آغوشی


این چه عشقی است که در دل دارم

من از این عشق چه حاصل دارم

می گریزی ز من و در طلبت

باز هم کوشش باطل دارم


باز لبهای عطش کردهء من

عشق سوزان ترا می جوید

می تپد قلبم و با هر تپشی

قصهء عشق ترا می گوید


بخت اگر از تو جدایم کرده

می گشایم گره از بخت‚ چه باک

ترسم این عشق سر انجام مرا

بکشد تا به سرا پردهء خاک


خلوت خالی و خاموش مرا

تو پر از خاطره کردی‚ ای مرد

شعر من شعلهء احساس من است

تو مرا شاعره کردی‚ ای مرد


آتش عشق به چشمت یکدم

جلوه ای کرد و سرابی گرید

تا مرا واله و بی سامان دید

نقش افتاده بر آبی گردید


سینه ای‚ تا که بر آن بنهم

دامنی‚ تا که بر آن ریزم اشک

آه‚ ای آنکه غم عشقت نیست

می برم بر تو و بر قلبت رشک


به زمین می زنی و می شکنی

عاقبت شیشهء امیدی را

سخت مغروری و می سازی سرد

در دلی‚ آتش جاویدی را


 

دیدار تلخ. فروغ فرخ زاد         

 

 


 
 
زندگی
نویسنده : دل تنگ - ساعت ٩:٤٠ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٩/٤/٢٩
 

 

آه ای زندگی منم که هنوز

با همه پوچی از تو لبریزم

نه به فکرم که رشته پاره کنم

نه بر آنم که از تو بگریزم


همه ذرات جسم خاکی من

از تو‚ ای شعر گرم‚ در سوزند

آسمانهای صاف را مانند

که لبالب ز بادهء روزند


با هزاران جوانه می خورند

بوته نسترن سرود ترا

هر نسیمی که می وزد در باغ

می رساند به او درود ترا


من ترا در تو جستجو کردم

نه در خوابهائی رویایی

در دو دست تو سخت کاویدم

پر شدم‚ پر شدم‚ ز زیبایی


پر شدم از ترانه های سیاه

پر شدم از ترانه های سپید

از هزاران شراره های نیاز

از هزاران جرقه های امید


حیف از آن روزها که من با خشم

به تو چون دشمن نظر کردم

پوچ پنداشتم فریب ترا

ز تو ماندم‚ ترا هدر کردم


غافل از آنکه تو بجایی و من

همچو آبی روان که در گذرم

گمشده در غبار شوم زوال

ره تاریک مرگ می سپارم


آه‚ ای زندگی من آینه ای

از تو چشمم پر از نگاه شود

ورنه گر مرگ بنگرد در من

روی آیینه ام سیاه شود



عاشقم ‚ عاشق ستارهء صبح

عاشق ابرهای سرگردان

عاشق روزهای بارانی

عاشق هرجه نام تست بر آن


می مکم با وجود تشنهء خویش

خون سوزان لحظه های ترا

آنچنان از تو کام می گیرم

تا به خشم آورم خدای ترا

 

 

زندگی. فروغ فرخزاد

 

 

 

 


 
 
اعتراف
نویسنده : دل تنگ - ساعت ۱٠:۳٤ ‎ق.ظ روز ۱۳۸٩/٤/٢٩
 

 

تا نهان سازم از تو بار دگر

راز این خاطر پریشان را

می کشم بر نگاه ناز آلود

نرم و سنگین حجاب مژگان را


دل گرفتار خواهشی جانسوز

از خدا راه چاره می جویم

پارسا وار در برابر تو

سخن از زهد و توبه می گویم


آه... هرگز گمان مبر که دلم

با زبانم رفیق و همراهست

هرچه گفتم دروغ بود‚ دروغ

کی تو را گفتم آنچه دلخواهست


تو برایم ترانه می خوانی

سخنت جذبه ای نهان دارد

گوئیا خوابم و ترانهء تو

از جهان دگر نشان دارد


شاید اینرا شنیده ای که زنان

در دل "آری" و "نه" به لب دارند

ضعف خویش را عریان نمی سازند

رازدار و خموش و مکارند


آه من هم زنی‚ زنی دلکش

در هوای تو می زند پرو بال

دوستت دارم ای خیال لطیف

دوستت دارم ای امید محال

 

 

اعتراف. فروغ فرخ زاد

 

 


 
 
پرنده مردنی است
نویسنده : دل تنگ - ساعت ٥:٤٠ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٩/٤/۱٧
 

 

دلم گرفته است

دلم گرفته است


به ایوان می روم و انگشتانم را

بر پوست کشیده ی شب می کشم


چراغ های رابطه تاریکند

 چراغ های رابطه تاریکند


کسی مرا به آفتاب

معرفی نخواهد کرد

کسی مرا به میهمانی گنجشک ها نخواهد برد


پرواز را بخاطر بسپار

پرنده مردنی ست

 

 فروغ فرخزاد

 


 
 
 
نویسنده : دل تنگ - ساعت ٢:۱٠ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٩/٤/۱٥
 

 

ای تپش های تن سوزان من

آتشی در سایه مژگان من


چون تب عشقم چنین افروختی

لاجرم شعرم به آتش سوختی


ای شب از رویای تو رنگین شده

سینه از عطر توام سنگین شده


ای به روی چشم من گسترده خویش

شادیم بخشیده از اندوه بیش

 

فروغ فرخ زاد

 

 


 
 
میان تاریکی
نویسنده : دل تنگ - ساعت ٢:۱٥ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٩/٤/۱٤
 

 

میان تاریکی

ترا صدا کردم

سکوت بود و نسیم

که پرده را می برد

در آسمان ملول

ستاره ای می سوخت

ستاره ای می رفت

ستاره ای می مرد

ترا صدا کردم

ترا صدا کردم

تمام هستی من

چو یک پیالهء شیر

میان دستم بود

نگاه آبی ماه

به شیشه ها می خورد

ترانه ای غمناک

چون دود بر می خاست

زشهر زنجیره ها

چون دود می لغزید

به روی پنجره ها

تمام شب آنجا

میان سینهء من

کسی ز نومیدی

نفس نفس می زد

کسی به پا می خاست

کسی ترا می خواست

دو دست سرد او را

دوباره پس می زد


تمام شب آنجا

ز شاخه های سیاه

غمی فرو می ریخت

کسی ترا می خواند


هوا چو آواری

به روی او می ریخت

درخت کوچک من

به باد عاشق بود

به باد بی سامان

کجاست خانهء باد؟

کجاست خانهء باد؟

 

میان تاریکی. فروغ فرخ زاد

 

 

 


 
 
بر او ببخشایید...
نویسنده : دل تنگ - ساعت ٥:٥۸ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٩/٤/٧
 

بر او ببخشایید

بر او که گاهگاه

پیوند دردناک وجودش را

با آب های راکد

و حفره های خالی از یاد می برد

و ابلهانه می پندارد

که حق زیستن دارد

بر او ببخشایید

بر خشم بی تفاوت یک تصویر

که آرزوی دور دست تحرک

در دیدگان کاغذیش آب می شود


بر او ببخشایید

بر او که در سراسر تابوتش

جریان سرخ ماه گذر دارد

و عطرهای منقلب شب

خواب هزار سالهء اندامش را

آشفته می کنند


بر او ببخشایید

بر او که از درون متلاشیست

اما هنوز پوست چشمانش از تصویر ذرات نور می سوزد

و گیسوان بیهده اش

نوامیدوار از نفوذ نفس های عشق می لرزد


ای ساکنین سرزمین ساده خوشبختی

ای همدمان پنجره های گشوده در باران

بر او ببخشایید

بر او ببخشایید

زیرا که او محسور است

زیرا که ریشه های هستی بارآور شما

در خاکهای غربت او نقب می زنند

و قلب زود باور او را

با ضربه های موذی حسرت

در کنج سینه اش متورم می سازند

 

بر او ببخشایید. فروغ فرخ زاد