دل تنگی های من...

فریاد ها مرده اند! سکوت جاریست، تنهایی حاکم سرزمین بی کسی است!

گفتا من آن ترنجم کاندر جهان نگنجم
نویسنده : دل تنگ - ساعت ٧:٠۳ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٩/۱٢/٢٩
 

گفتا تو از کجایی کاشفته می‌نمایی؟

 گفتم منم غریبی از شهر آشنایی


 گفتا سر چه داری کز سر خبر نداری؟

 گفتم بر آستانت دارم سر گدایی


 گفتا کدام مرغی کز این مقام خوانی؟

 گفتم که خوش نوایی از باغ بینوایی


 گفتا ز قید هستی رو مست شو که رستی

 گفتم به می پرستی جستم ز خود رهایی


 گفتا جویی نیرزی گر زهد و توبه ورزی

 گفتم که توبه کردم از زهد و پارسایی


 گفتا به دلربایی ما را چگونه دیدی؟

 گفتم چو خرمنی گل در بزم دلربایی


 گفتا من آن ترنجم کاندر جهان نگنجم

 گفتم به از ترنجی لیکن به دست نایی


 گفتا چرا چو ذره با مهر عشق بازی؟

 گفتم از آن که هستم سرگشته‌ای هوایی


 گفتا بگو که خواجو در چشم ما چه بیند؟

 گفتم حدیث مستان سرّی بود خدایی


شعر: خواجوی کرمانی  


 
 
ای کـبوتر از آشیان کرانه کردی
نویسنده : دل تنگ - ساعت ٤:۳٥ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٩/۱٢/٢٠
 

ای کـبوتر از آشیان کرانه کردی

بی سبب چرا ترک آشیانه کردی

یادی از رفـــــــیقان آشنا نکردی


زین مکان که با عاشــقان درآن چمیدی

از آن چه دیدی

ناگهان چرا ســــــوی دیگران پریدی

ترک یار نالان و تـــرک خانه کردی


بد گــــــــمان گـــــــــشتم بر تو باری

بـــــی وفــــــــــــانــــبودی به یاری

در کف بازان شکاری

به صد زخم کاری

همانا دچاری


از فراقت من می کنم شیون دلــــــبر من نگارین پر من

کــی بود جانا کز وفا گردی هــــــمسر من

نشینی بر من


شاعر : ملک الشعرا بهار 


 
 
بود آیا که خرامان ز درم باز آیی ؟
نویسنده : دل تنگ - ساعت ۸:٢٢ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٩/۱٢/۱٤
 


بود آیا که خرامان ز درم باز آیی ؟

گره از کار فرو بسته ما بگشایی؟

ای دوست

نظری کن که به جان آمدم از دلتنگی

گذری کن که خیالی شدم از تنهایی


گفته بودی که: بیایم چو به جان آیی تو

من به جان آمدم.اینک تو چرا می نایی ؟


بس که سودای سر زلف تو پختم به خیال

عاقبت چون سر زلف تو شدم سودا یی


همه عالم به تو میبینم و ا ین نیست عجب

به که بینم ؟ که تویی چشم مرا بینایی


پیش از این گر دگری در دل من میگنجید

جز تو را نیست کنون در دل من گنجایی


جز تو ا ندر نظرم هیچ کسی می نا ید

وین عجب تر که تو خود روی به کس ننمایی


گفتی از لب بدهم کام عراقی!روزی

وقت آن است که آن وعده وفا فرمایی


 

بیا که بی تو به جان آمدم ز تنهایی

نماند صبر و مرا بیش از این شکیبایی


بیا که جان مرا بی تو نیست برگ حیات

بیا که چشم مرا بی تو نیست بینایی


ز بس که بر سر کوی تو ناله ها کردم

بسوخت بر من مسکین دل تماشایی


ز چهره پرده بر انداز تا سراندازی

روان فشاند به روی تو ز شیدایی


فخرالدین عراقی 

 


 
 
لعل تو داغی نهاد، بر دل بریان من
نویسنده : دل تنگ - ساعت ٤:٤٩ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٩/۱۱/٢۳
 

 

لعل تو داغی نهاد، بر دل بریان من

زلف تو در هم شکست، توبه و پیمان من

 

بی تو دل و جان من، سیر شد از جان و دل

جان و دل من تویی ای دل و ای جان من

 

چون گهر اشک من، راه نظر جست، بست

چون نگرد در درخت، دیده گریان من 

 

هر در عشقت که دل داشت نهان از جهان

بر رخ زردم فشاند، اشک درافشان من

 

شد دل بیچاره خون، چاره دل هم تو ساز

زان که تو دانی که چیست بر دل بریان من

 

گر تو نگیریم دست، کار من از دست شد

زان که ندارد کران، وادی هجران من

 

هم نظری کن ز لطف تا دل درمانده را

بو که به پایان رسد، راه بیابان من

 

هست دل عاشقت، منتظر یک نظر

تا که برآید ز تو حاجت دو جهان من  

 

تو دل عطار را سوخته خویش دار

زان که دل سنگ، سوخت از دل سوزان من  

 

عطار نیشابوری

 


 
 
بگذار تا ببارد باران
نویسنده : دل تنگ - ساعت ۱٢:٤۳ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٩/۱۱/۱
 

بگذار تا ببارد باران 
باران وهمناک 
 در ژرفی شب 
این شب بی پایان
بگذار تا ببارد باران 
 اینک نگاه کن 
 از پشت پلک پنجره 
تکرار پر ترنم باران را 
و گوش کن که در شب 
دیگر سکوت نیست 
بشنو سرود ریزش باران را 
کامشب به یاد تو می آرد
گویی صدای سم سواران را
 امشب صفای گریه من 
 سیلاب ابرهای بهاران است 
این گریه نیست 
 ریزش باران است 
 آواز می دهم :
 «ایا کسی مرا 
 «از ساحل سپیده شبها صدا نزد ؟
از پشت پلک پنجره می دیدم 
 شب را و قیر گونه قبایش را 
دیدم نسیم صبح 
 این قیر گونه گیسوی شب را 
سپید میسازد 
و اقتدار قله کهسار دوردست 
 در اهتزاز روشنی آفتاب می خندد 
 در دوردستها 
 باریده بود بارانی 
 سنگین و سهمناک 
 و دست استغاثه من 
 سدی نبود سیل مهیبی را 
که می آمد 
و آخرین ستون
 از پایداری روحم را 
 تا انتهای ظلمت شب 
 انتهای شب
 می برد 
« آری کس مرا 
« از ساحل ِ سپیده  ی شبها صدا نزد . 

 

حمید مصدق


 
 
یاد ایامی
نویسنده : دل تنگ - ساعت ۱:۱۱ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٩/۱٠/۳٠
 

یاد ایامی که در گلشن فغانی داشتم 

در میان لاله و گل آشیانی داشتم


گرد آن شمع طرب می سوختم پروانه وار 

 پای آن سرو روان اشک روانی داشتم


آتشم بر جان ولی از شکوه لب خاموش بود

عشق را از اشک حسرت ترجمانی داشتم


چون سرشک از شوق بودم خاکبوس درگهی

چون غبار از شکر سر بر آستانی داشتم


در خزان با سرو و نسرینم بهاری تازه بود 

در زمین با ماه و پروین آسمانی داشتم


درد بی عشقی ز جانم برده طاقت ورنه من

داشتم آرام تا آرام جانی داشتم


بلبل طبعم رهی باشد ز تنهایی خموش

نغمه ها بودی مرا تا همزبانی داشتم


رهی معیری

بشنوید(محمد رضا شجریان)

http://www.4shared.com/audio/xt9KmWl-/yade_ayami.html 


 
 
گاه رفتن است
نویسنده : دل تنگ - ساعت ۱٢:٤٧ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٩/۱٠/۱٦
 

 

گاه رفتن است و دل بریدن

فقط خداحافظی مانده

می خواهم بروم

تا شوریدن

بروم به دورترین دورها

بروم تا تلافی کنم سالهای رنج این غربتکده را

بگریزم از ترانه های بوف کور

بدرود ای روزهای رنج

بدورد ای پرنده خیالم

تو را نیز با خود نمی برم

تا دیگر بر فراز بالهایت مرا نبری به سرزمین چشمان کسی

بدرود ای غروب

با تو نیز وداع می کنم تا دیگر نگیرد ماه سراغ هم نفسی 

ای آسمان دلم

تو را سوگند می دهم

دیگر ابری نشوی بخاطر تنهاییم

و

هرگز نبار بخاطر رسواییم

می خواهم

به کویر دلم دیگر اجازه سبز شدن ندهم.

 

 

ر. الف رهگذر

منبع: http://www.shereno.com/1584/1473/14806.html


 


 
 
ناگهان چقدر زود دیر می شود
نویسنده : دل تنگ - ساعت ۳:٢٤ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٩/۱٠/۱٢
 

 

 

حرف های ما هنوز ناتمام...


      تا نگاه می کنی:


                                 وقت رفتن است


     باز هم همان حکایت همیشگی


                                 پیش از انکه با خبر شوی


لحظه عزیمت تو ناگزیر می شود


                        ای...


                                          ای دریغ و حسرت همیشگی


                                ناگهان


                                                    چقدر زود


                                                                                            دیر می شود

 

 

 


 
 
راز گل سرخ
نویسنده : دل تنگ - ساعت ۱۱:٠۱ ‎ق.ظ روز ۱۳۸٩/۱٠/٩
 

کار مانیست شناسایی (( راز )) گل سرخ ,

 کار ما شاید این است

که در افسون گل سرخ شناور باشیم.

پشت دانایی اردو بزنیم.

دست در جذبه ی یک برگ بشوییم و سرخوان برویم .

صبح ها وقتی خورشید , در می آید متولد بشویم .

هیجان ها را پرواز دهیم.

روی ادراک فضا, رنگ , صدا, پنجره گل نم بزنیم.

آسمان را بنشانیم میان دو هجای (( هستی ))

ریه را از ابدیت پر و خالی بکنیم.

بار دانش را از دوش پرستو به زمین بگذاریم.

نام را باز ستانیم از ابر , 

ازچنار , از پشه , از تابستان ,

روی پای تر باران به بلندی محبت برویم.

در به روی بشر و نور و گیاه و حشره باز کنیم.

کار ماشاید این است

که میان گل نیلوفر و قرن


پی آواز حقیقت بدویم.





زندگی یافتن سکه ی ده شاهی در جوی خیابان است.

زندگی (( مجذور)) آینه است.

زندگی گل به (( توان )) ابدیت ,

زندگی (( ضرب )) زمین در ضربان دل ما ,

زندگی (( هندسه ی )) ساده ویکسان نفس هاست.

من نمی دانم

که چرا میگویند:اسب حیوان نجیبی است, کبوتر

 زیبا ست.

وچرا درقفس هیچ کسی کرکس نیست.

گل شبدر چه کم  ازلاله ی قرمزدارد.

چشم ها را باید شست,جور دیگر باید دید.

واژه ها را باید شست.

واژه باید خود باد, واژه باید خود باران باشد.

 

چتر ها را باید بست،

زیر باران باید رفت.

 

 

صدای پای آب(سهراب سپهری)


 
 
سـر آن ندارد امشب، کـه برآید آفتابی
نویسنده : دل تنگ - ساعت ۱٠:۳٠ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٩/٩/٢٩
 


سـر آن ندارد امشب، کـه برآید آفتابی 

چـه خیال ها گـذر کرد و گـذر نکرد خوابی


به چـه دیر ماندی ای صبح؟   که جان من بر می آمد 

بزه کردی و نکـردند، موذنان ثـوابی


نـفس خـروس بگـرفت، که نوبـتی بـخـواند 

هـمه بلـبلان بمردند و نماند جـز غـرابی


نفـحات صبح دانی، ز چـه روی دوست دارم؟ 

که به روی دوست ماند، کـه برافکـند نـقابی 


سرم از خدای خـواهـد، که به پایش اندر افتد 

که در آب مرده بهـتر، که در آرزوی آبی 


دل من نه مرد آن است، که با غـمش برآید 

مگـسی کـجا تواند، که بـیفکـند عـقابی؟ 


نه چـنان گـناهـکارم، که به دشمنم سپاری 

تو بدست خـویش فرمای، اگـر کنی عـذابی 


دل هـمچـو سنگـت ای دوست، به آب چـشم سعـدی

عـجب است اگـر نگـردد، که بگـردد آسیابی 


برو ای گـدای مسکین و دری دگـر طلب کن 

که هـزار بار گـفتی و نیامدت جـوابی

 

سعدی شیرازی

 

 


 
 
دیدی که رسوا شد دلم، غرق تمنا شد دلم(به یاد مرضیه)
نویسنده : دل تنگ - ساعت ۱۱:٥۳ ‎ق.ظ روز ۱۳۸٩/٧/٢٢
 

دیدی که رسوا شد دلم، غرق تمنا شد دلم
دیدی که من با این دل بی آرزو عاشق شدم
با آن همه آزادگی، بر زلف او عاشق شدم
ای وای اگر صیاد من، غافل شود از یاد من، قدرم نداند
فریاد اگر از کوی خود، وز رشته‌ی گیسوی خود، بازم رهاند
در پیش بی دردان چرا، فریاد بی‌حاصل کنم
گر شکوه‌ای دارم ز دل، با یار صاحبدل کنم
وای ز دردی که درمان ندارد
فتادم به راهی که پایان ندارد
شنیدم بوی او، مستانه رفتم سوی او
تا چون غبار کوی او، در کوی جان منزل کند
وای ز دردی که درمان ندارد
فتادم به راهی که پایان ندارد
دیدی که رسوا شد دلم، غرق تمنا شد دلم
دیدی که در گرداب غم، از فتنه‌ی گردون رهی
افتادم و سرگشته چون، امواج دریا شد دلم
دیدی که رسوا شد دلم، غرق تمنا شد دلم

 

استاد تجویدی 

بشنوید(مرضیه)

http://static.blogr.com/tenants/com/sites/re/rezas/media/Marzieh-Rosva.mp3 


 
 
ایران زمین
نویسنده : دل تنگ - ساعت ۱:٥٦ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٩/٧/٧
 

در این خاک زرخیز ایران زمین
نبودند جز مردمی پاک دین
همه دینشان مردی و داد بود
وز آن کشور آزاد و آباد بود
چو مهر و وفا بود خود کیششان
گنه بود آزار کس پیششان
همه بنده ناب یزدان پاک
همه دل پر از مهر این آب و خاک
پدر در پدر آریایی نژاد
ز پشت فریدون نیکو نهاد

بزرگی به مردی و فرهنگ بود
گدایی در این بوم و بر ننگ بود
کجا رفت آن دانش و هوش ما
که شد مهر میهن فراموش ما
که انداخت آتش در این بوستان
کز آن سوخت جان و دل دوستان
چه کردیم کین گونه گشتیم خار؟

خرد را فکندیم این سان زکار
نبود این چنین کشور و دین ما
کجا رفت آیین دیرین ما؟

به یزدان که این کشور آباد بود
همه جای مردان آزاد بود
در این کشور آزادگی ارز داشت
کشاورز خود خانه و مرز داشت
گرانمایه بود آنکه بودی دبیر
گرامی بد آنکس که بودی دلیر
نه دشمن دراین بوم و بر لانه داشت
نه بیگانه جایی در این خانه داشت
از آنروز دشمن بما چیره گشت
که ما را روان و خرد تیره گشت
از آنروز این خانه ویرانه شد
که نان آورش مرد بیگانه شد
چو ناکس به ده کدخدایی کند
کشاورز باید گدایی کند

به یزدان که گر ما خرد داشتیم
کجا این سر انجام بد داشتیم

بسوزد در آتش گرت جان و تن
به از زندگی کردن و زیستن
اگر مایه زندگی بندگی است
دو صد بار مردن به از زندگی است
بیا تا بکوشیم و جنگ آوریم
برون سر از این بار ننگ آوریم

فردوسی


 
 
پیک سحری
نویسنده : دل تنگ - ساعت ٥:۳٩ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٩/٦/٧
 

 

یک نفس ای پیک سحری
بر سر کویـش کــن گذری
گو که ز حجرش به فغـــانم به فغـــانم

ای که به عشقت زنده منم
گفتی از عشقـــت دم نزنم
من نتــــــــوانم نتـــــــــوانم نتــــــــوانم

من غرق گناهم، تو عذر گنــاهی
روز و شبم را، تو چو مهری تو چو ماهی
چه شود گر مرا رهانی ز سیاهی

چون باده به جوشم، در جــوش و خروشم
من سر زلفت به دو عالم نفروشم
روزو شبم را، تو چو مهری تو چو ماهی

یک نفس ای پیک سحری
بر سر کویـش کــن گذری
گو که ز حجرش به فغـــانم به فغـــانم

ای که به عشقت زنده منم
گفتی از عشقـــت دم نزنم
من نتــــــــوانم نتـــــــــوانم نتــــــــوانم

همه شب بر ماه و پروین نگرم
مگر آید رخــــسارت در نظرم
چه بگویم، چه بگویم، به که بگویم این راز
غــمـم ایـن بـس، که مرا کــس، نبود دمساز

یک نفس ای پیک سحری
بر سر کویـش کــن گذری
گو که ز هجرش به فغـــانم به فغـــانم

ای که به عشقت زنده منم
گفتی از عشقـــت دم نزنم
من نتــــــــوانم نتـــــــــوانم نتــــــــوانم 

 

 کریم فکور

 

بشنوید(پروین)

http://tar-setar-album.blogspot.com/2009/05/blog-post.html 

 


 
 
باشه قبول
نویسنده : دل تنگ - ساعت ٢:٤۳ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٩/٦/٧
 

 

اگه این جدایی واسه هردوی ما بهتره باشه قبول


اگه هر ثانیه ای باید بدون تو بگذره باشه قبول


اگه شب ها تا سحر گریه کنم


اگه قلبم تورو از یاد ببره باشه قبول


باشه قبول منو تو این وحشت کهنه جا بذار


بزار که خوبی های تو واسم بمونه یادگار


برو که عاشق تر میشم لحظه به لحظه پیش تو


این آخرین خواهش من گلم برو،فقط برو


هیشکی به جز من پای تو قمار عشقشو نباخت


با تیکه پاره های دل از تو یه عشق نو می ساخت


هیشکی به جز تو نتونست آتیش به جونم بزنه


تو اوج بی تابی من ساده بره،دل بکنه


دلت به کی خوش شده بود که عهدتو شکستی


آهای رفیق نیمه راه تو نیمه راه نشستی


دیگه حرفی نمی زنم حرفای من بی اثره


حالا بزار جدا بشیم اگه جدایی بهتره

 

 

 

سروده ی پیام شریعت پناهی


 
 
 
نویسنده : دل تنگ - ساعت ۱:٤۱ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٩/٦/٤
 


چرا وقتی که آدم تنها میشه
غم و غصه ش قد یک دنیا میشه
میره یک گوشه پنهون میشینه
اونجا رو مثل یه زندون میبینه

غم تنهایی اسیرت میکنه
تا بخوای بجنبی پیرت میکنه

وقتی که تنها میشم
اشک تو چشام پر میزنه

غم میاد یواش یواش خونه دل در میزنه
یاد اون شب ها میفتم زیر مهتاب لبات

توی جنگل
لب چشمه
مینشستیم من و یار

غم تنهایی اسیرت میکنه
تا بخوای بجنبی پیرت میکنه

میگن این دنیا دیگه مثل قدیم ها نمیشه
دل این آدم ها زشته دیگه زیبا نمیشه

اون بالا باز داره ظالم ابرها را چوب میزنه
اشک این ابرها زیاده ولی دریا نمیشه

غم تنهایی اسیرت میکنه
تا بخوای بجنبی پیرت میکنه

شهریار قنبری

 

بشنوید (فریدون فروغی )

http://www.blog.baghaee.com/wp-content/uploads/2010/03/fereidon-foroghi-game-tanhai.mp3 


 
 
شعری از بابا طاهر
نویسنده : دل تنگ - ساعت ۱٢:۳٢ ‎ق.ظ روز ۱۳۸٩/٥/٢٧
 

 

بتا تا زار چون تو دلبرستم

بتن عود و بسینه مجمرستم

اگر جز مهر تو اندر دلم بی

به هفتاد و دو ملت کافرستم

اگر روزی دو صد بارت بوینم

همی مشتاق بار دیگرستم

فراق لاله رویان سوته دیلم

وز ایشان در رگ جان نشترستم

منم آن شاخه بر نخل محبت

که حسرت سایه و محنت برستم

نه کار آخرت کردم نه دنیا

یکی بی سایه نخل بی‌برستم

نه خور نه خواب بیتو گویی

به پیکر هر سر مو خنجرستم

جدا از تو به حور و خلد و طوبی

اگر خورسند گردم کافرستم

چو شمعم گر سراندازند صدبار

فروزنده‌تر و روشن ترستم

مرا از آتش دوزخ چه غم بی

که دوزخ جزوی از خاکسترستم

سمندر وش میان آتش هجر

پریشان مرغ بی‌بال و پرستم

درین دیرم چنان مظلوم و مغموم

چو طفل بی پدر بی مادرستم

نمی‌گیرد کسم هرگز به چیزی

درین عالم ز هر کس کمترستم

بیک ناله بسوجم هر دو عالم

که از سوز جگر خنیاگرستم

ببالینم همه الماس سوده

همه خار و خسک در بسترستم

مثال کافرم در مومنستان

چو مؤمن در میان کافرستم

همه سوجم همه سوجم همه سوج

بگرمی چون فروزان اخگرستم

رخ تو آفتاب و مو چو حربا

و یا پژمان گل نیلوفرستم

بملک عشق روح بی‌نشانم

بشهر دل یکی صورت پرستم

رخش تا کرده در دل جلوه از مهر

بخوبی آفتاب خاورستم

بمیر ای دل که آسایش بیابی

که مو تا جان ندادم وانرستم

من از روز ازل طاهر بزادم

ازین رو نام بابا طاهرستم

 

 


 
 
 
نویسنده : دل تنگ - ساعت ۱:٢۸ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٩/٥/٢٦
 

 

هیچ کس با من در این دنیا نبود

هیچ کس مانند من تنها نبود

هیچ کس دردی ز دردم بر نداشت

بلکه دردی نیز بر دردم گذاشت

 هیچ کس فکر مرا باور نکرد

 خطی از شعری مرا از بر نکرد

هیچ کس معنای آزادی نگفت

در وجودم رد پایش را نجست

هیچ کس آن یار دلخواهم نشد

 هیچ کس دمساز و همراهم نشد

 هیچ کس جز من چنین مجنون نبود

 در کلاس عاشقی دلخون نبود

 

 


 
 
می تراود مهتاب
نویسنده : دل تنگ - ساعت ۱٢:٤٢ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٩/٥/٢۱
 

می تراود مهتاب

 می درخشد شب تاب

 نیست یک دم شکند خواب به چشم کس ولیک

  غم این خفته ی چند خواب در چشم ترم می شکند

نگران با من استاده سحر 

 صبح می خواهد از من

  کز مبارک دم او آورم این قوم به جان باخته را بلکه خبر 

 درجگر خاری لیکناز ره این سفرم می شکند

 دست ها می سایم تا دری بگشایم

 بر عبث می پایم که به در کس آید

 در و دیوار به هم ریخته شان بر سرم می شکند

 می تراود مهتاب

 می درخشد شب تاب 

مانده پای آبله از راه دراز

 بر دم دهکده مردی تنها کوله بارش بر دوش دست او بر در،

می گوید با خود

 غم این خفته چند خواب در چشم ترم می شکند  

 

نیما یوشیج


 
 
رباعی
نویسنده : دل تنگ - ساعت ۸:٤۳ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٩/٤/٢٤
 

 

چون نیست حقیقت و یقین اندر دست

نتوان به امید شک همه عمر نشست


هان تا ننهیم جام می از کف دست

در بی خبری مرد چه هشیار و چه مست

 

خیام


 
 
داغ تنهایی
نویسنده : دل تنگ - ساعت ۱۱:٥٤ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٩/٤/۱۸
 

 

آن قدر با آتش دل ساختم تا سوختم

بی تو ای آرام جان یا ساختم یا سوختم


سردمهری بین که کس بر آتشم آبی نزد

گرچه همچون برق از گرمی سراپا سوختم


سوختم اما نه چون شمع طرب در بین جمع

لاله ام کز داغ تنهایی به صحرا سوختم


همچو آن شمعی که افروزند پیش آفتاب

سوختم در پیش مه رویان و بیجا سوختم


سوختم از آتش دل در میان موج اشک

شوربختی بین که در آغوش دریا سوختم


شمع و گل هم هر کدام از شعله‌ای در آتشند

در میان پاکبازان من نه تنها سوختم


جان پاک من رهی خورشید عالمتاب بود

رفتم و از ماتم خود عالمی را سوختم

 

رهی معیری


 
 
شعری زیبا از اوستا
نویسنده : دل تنگ - ساعت ۱٠:۱٥ ‎ق.ظ روز ۱۳۸٩/٤/۱٦
 


وفا نکردی و کردم، خطا ندیدی و دیدم
شکستی و نشکستم، بُریدی و نبریدم

اگر ز خلق ملامت، و گر ز کرده ندامت
کشیدم از تو کشیدم، شنیدم از تو شنیدم

کی ام، شکوفه اشکی که در هوای تو هر شب
ز چشم ناله شکفتم، به روی شکوه دویدم

مرا نصیب غم آمد، به شادی همه عالم
چرا که از همه عالم، محبت تو گزیدم

چو شمع خنده نکردی، مگر به روز سیاهم
چو بخت جلوه نکردی، مگر ز موی سپیدم

بجز وفا و عنایت، نماند در همه عالم
ندامتی که نبردم، ملامتی که ندیدم

نبود از تو گریزی چنین که بار غم دل
ز دست شکوه گرفتم، بدوش ناله کشیدم

جوانی ام به سمند شتاب می شد و از پی
چو گرد در قدم او، دویدم و نرسیدم

به روی بخت ز دیده، ز چهر عمر به گردون
گهی چو اشک نشستم، گهی چو رنگ پریدم

وفا نکردی و کردم، بسر نبردی و بردم
ثبات عهد مرا دیدی ای فروغ امیدم؟

مهرداد اوستا

 

لینک دانلود(عبدالحسین مختاباد )

ا http://www.xlpar.com/r8lnuxmh28py/Shekveh-Mokhtabad.wma.htm


 
 
در قیر شب
نویسنده : دل تنگ - ساعت ٧:٢۸ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٩/٤/۱۱
 

 

دیر گاهی است در این تنهایی

رنگ خاموشی در طرح لب است.

 

بانگی از دور مرا می خواند,

لیک پاهایم در قیر شب است.

 

رخنه ای نیست در این تاریکی:

در و دیوار بهم پیوسته.

سایه ای لغزد اگر روی زمین

نقش وهمی است زبند رسته.

 

نفس آدم ها

سر بسر افسرده است.

روزگاری است در این گو شهء پژمرده هوا

هر نشاطی مرده است.

 

دست جادویی شب

در به روی من و غم می بندد.

می کنم هر چه تلاش,

او به من می خندد.

 

نقش هایی که کشیدم در روز,

شب ز راه آمد و با دود اندود.

طرح هایی که فکندم در شب,

روز پیدا شد و با پنبه زدود.

 

دیر گاهی است که چون من همه را

رنگ خاموشی در طرح لب است.

جنبشی نیست در این خاموشی:

دست ها, پاها در قیر شب است.

 

 

در قیر شب. سهراب سپهری